اصطلاحات رایج بازرگانی در انگلیسی بخش دوم

اصطلاحات رایج بازرگانی در انگلیسی بخش دوم

تاریخ انتشار : 1397/1/26

در مقاله قبلی تعدادی از اصطلاحات فوق العاده رایج و کاربردی بازرگانی در زبان انگلیسی را معرفی کردیم. در ادامه می خواهیم به ادامه این اصطلاحات مهم بپردازیم.

ادامه اصطلاحات رایج بازرگانی:

 


 


give someone a pat on the back


این اصطلاح برای تبریک گفتن به کسی که ایده ای خوب یا کاری را به صورت موفق انجام داده است به کار می بریم.


مثال:


The boss gave Brian a pat on the back for coming up with such a good idea


رئیس به برایان به خاطر ایده ی خوبی که داده بود,تبریک گفت.


 


 


 


give the thumbs down


این عبارت برای موافقت کردن با چیزی یا کسی به کار میرود


مثال:


They gave our new proposal the thumbs up. We’re going out to celebrate tonight


آنها با پیشنهاد جدید ما موافقت کردند.امشب می خواهیم جشن بگیریم.


 


 


 


go broke


به معنی ورشکست شدن است


مثال:


There was too much competition and their expenses were too high. They eventually went broke


رقابت بسیار شدید بود و مخارج آنها بسیار زیاد بود.سزانجام آنها ورشکست شدند.


 


 


 


go the extra mile


انجام دادن کاری بیش از چیزی که مردم توقع دارند


مثال:


We go the extra mile for our customers. If someone is dissatisfied with a purchase, we refund their money and offer them a discount on their next purchase


ما بیش از چیزی که مشتریان توقع دارند خدمات ارائه می دهیم. اگر کسی از خریدش ناراضی باشد, پول او را باز میگردانیم و به او پیشنهاد تخفیف برای خرید بعدی می دهیم.


 


 


 


go through the roof


این اصطلاح به معنی افزایش شدید می باشد


مثال:


We’re happy our number of Facebook followers has gone through the roof


ما خوشحال هستیم که تعداد فالوورهای فیس بوکمان بسیار افزایش یافته است.


 


 


 


hands are tied


این اصطلاح زمانی به کار برده می شود که یک موقعیتی از کنترل خارج است


مثال:


I would love to get you a job at my company, but my hands are tied. Management isn’t hiring any additional employees this year


من خیلی دوست دارم که شما در شرکت مشغول به کار شوید.ولی از دست من کاری برنمی آید. امسال مدیریت کسی را استخدام نمی کند.


 


 


 


hit the nail on the head


به معنی درست به هدف زدن (کاری را به درستی انجام دادن یا درست گفتن چیزی به طور صد درصد)


مثال:


I agree with John 100%. I think he really hit the nail on the head


من با جان صددرصد موافقم.من فکرمی کنم که او کاملا درست می گوید.


 


 


 


in a nutshell


به طور خلاصه


مثال:


In a nutshell, this book is about how to motivate employees


به طور خلاصه,این کتاب درباره ی چگونه انگیزاندن کارمندان است.


 


 


 


learn the ropes


یادگیری پایه و اساس چیزی


مثال:


I like my new position. I’m starting to learn the ropes


من موقعیت جدیدم را دوست دارم. دارم کم کم از پایه کارم رو یاد می گیرم.


 


 


 


long shot


این اصطلاح نشانگر, ضعیف بودن احتمال موفقیت کاری است


مثال:


Winning the lottery is a long shot, but millions of people still buy lottery tickets


برنده شدن در قرعه کشی(لاتری)بسیار بعید است. با این حال, بسیاری از مردم بلیط قرعه کشی را می خرند.


 


 


 


lose-lose situation (or no-win situation)


بیانگر موقعیتی است که در هرصورت باعث ناکامی می شود


مثال:


It’s a lose-lose situation. If they lay off more workers, they’ll get bad press. If they don’t lay off more workers, they won’t be able to compete


این یک موقعیت باخت-باخت است. اگر آنها کارگران را اخراج کنند, آنها تحت فشار شدیدی خواهند بود و اگر آنها کارگران را اخراج نکنند,قادر به رقابت کردن نخواهند بود.


 


 


 


nine-to-five


این عبارت به معنی زمان شروع کاری از ساعت 9 صبح تا 5 بعد ظهر است( در اکثر کشورهای خارجی زمان کاری به این صورت است)


مثال:


She was tired of working a nine-to-five job, so she took her savings and opened a restaurant


او از زمان کاری خود(9 صبح تا 5 بعدازظهر)خسته شده بود.او با استفاده از پس انداز خود یک رستوران راه اندازی کرد


 


 


 


not going to fly


هنگامی که ایده ای مطرح می شود ولی کارساز نیست از این عبارت استفاده می کنیم.


مثال:


I don’t think that’s going to fly. Let’s keep generating ideas


فکر نمیکنم این ایده چاره ساز باشد. لطفا ایده های دیگری را مطرح کنید.


 


 


 


on the same page page


به معنی هم عقیده بودن باهم است


مثال:


Let’s go over the details of what we agreed on to make sure we’re on the same page


اجازه دهید به جزئیات آنچه را که توافق کردیم بپردازیم تا مطمئن شویم که با یکدیگر موافق هستیم.


 


 


 


round-the-clock


24 ساعته


مثال:


We have round-the-clock production at all our manufacturing facilities


ما تولید 24 ساعته با استفاده از تسهیلات کارخانه ای مان داریم.


 


 


 


shoot something down


به معنی رد کردن پیشنهاد یا ایده ای است


مثال:


It’s best not to shoot down people’s ideas during a brainstorming session. The goal is to generate ideas, not to criticize them


بهتر است که هیچ ایده ای را هنگام جلسه مشکل گشایی گروهی رد نکنیم.هدف از این جلسات مطرح کردن ایده های جدید است نه انتقاد کردن از افراد.


 


 


 


small talk


صحبت کردن درباره ی مسائل غیرمهم است


مثال:


We typically spend about 15 minutes making small talk before we start our meetings


ما معمولا قبل از اینکه جلسات خود را آغاز کنیم, به مدت 15 دقیقه درباره ی مسائل غیرکاری صحبت میکنیم.


 


 


 


start off on the right foot


به معنی شروع کردن کاری به طور مثبت است


مثال:


We offered them a very generous price on their first order and everything shipped on time. We really started off on the right foot


ما برای اولین سفارش, قیمت بسیار سخاوتمندانه ای به آنها پیشنهاد دادیم و سفارش آنها را به موقع تحویل دادیم. ما واقعا کارمان را خوب شروع کردیم.


عبارت start off on the wrong foot  متضاد عبارت بالا است و به معنای بد شروع کردن کاری است.


 


 


 


think outside the box


این اصطلاح به معنای خلاقانه فکر کردن و مطرح کردن ایده های جدید است


مثال:


Creating a product that no one has sold before is an example of thinking outside the box


یک مثال از خلاقانه فکر کردن ,تولید محصولی است که هیچ کس تابحال آن را به فروش نرسانده است


 


 


 


throw in the towel


به معنای منصرف شدن یا ترک کردن چیزی یا کاری است


مثال:


I was trying to learn Portuguese, but I got frustrated and threw in the towel


من داشتم زبان پرتغالی یاد می گرفتم, ولی از یادگیری نا امید شدم و بی خیال آن شدم.


 


 


 


under the table


کاری را به صورت مخفیانه و معمولا غیرقانونی انجام دادن


مثال:


To avoid paying taxes, they paid some of their employees under the table


برای فرار از مالیات, آنها به تعدادی از کارمندانشان به صورت مخفیانه پول دادند.


 


 


 


upper hand


مزیت داشتن نسبت به دیگری


مثال:


John is more experienced and well respected, so he had the upper hand in the argument


جان بسیار باتجربه تر و قابل احترام تر است. بنابراین او در بحث و گفتگو برتری داشت


uphill battle


بدست آوردن چیزی که بدلیل وجود موانع و مشکلات بسیار سخت است


مثال:


Winning the election is going to be an uphill battle. He doesn’t have much support at the moment


برنده شدن در انتخابات بسیار سخت خواهد بود. او در حال حاضر حمایت زیادی نمی شود.